کاش دلخوشی داشتیم و هیچی نداشتیم/قدر همدیگر را بدانیم
قرار نبود این طوری شروع شود یکی بود یکی نبود توی یکی از ولایت بخش مرکزی شهرستان آمل دو تا رفیق هستند که یکی یک سال بزرگتر از آن دیگری است اما قصه زندگی شان شبیه هم است. خودشان که می گویند از 90 گذشتند و آردهای شان را الک کردند و کشک شان را نیز سابیدند و به قول گفتنی دیگه آفتاب لب بومند اما وقتی پای حرف های شان می نشینی فقط چین و چروک پیشانی و پینه دست ها عدد را کمی بالا و پایین می کند و در واقعیت انگار همسن و سال خودت هستند و کمی بزرگتر از سن شان نشان می دهند. ننه خدیجه و ننه رقیه دو رفیق قدیمی که دست سرنوشت هر کدام را بعد ازدواج به روستای رفیع آباد سرخرود آورد و در همین ولایت جوانی شان را به پیری رساندند و صاحب اولاد و نوه و نتیجه شدند اما زندگی روی خوشش را به آنها نشان نداد و از دست زمانه شاکی اند روزگاری که چرخ فلک سر ناسازگاری با آنها شروع کرد و ایام آن طور که می خواستند بر وفق مرادشان پیش نرفت و داغی به وسعت همه عالم به دلشان زد و در جوانی جگرگوشه های شان را زیر خاک دفن کردند و خود فاتحه خوان عزیزشان شدند و دیگر نتوانستند زیر بار سنگین مصیبت اولاد کمر راست کنند و شاید دقیقه ها طول بکشد تا قدمی کوچک بردارند.
می گویند بچگی نکردیم و تا چشم باز کردیم کار کار کار و سختی و فقر و نداشتی بود که اجازه نداد لااقل دو کلاس درس بخوانیم و سواد یاد بگیریم و چاره سر خودمان را بکنیم و بعد هم یک آه به اندازه یک خط صاف تا بی نهایت که دل آدم را کباب می کرد.
آری اینها بخشی از مقدمه زندگی سراسر قصه و غصه ننه های رفیع آبادی است که در گفتگو با صبح آمل گردآوری و تنظیم شده است که مطالعه اش خالی از لطف نیست آنجائیکه خودشان را معرفی کردند
خدیجه صیاد فرزند حسن و بی بی هستم که سال 1312 در شهنه کلای دشت سر به دنیا آمدم . پدرم صیاد و میرشکار و اهل ترکمن بود و مادرم در روستای چلاو آمل زندگی می کرد. ما دو خواهر و یک برادر بودیم که هر دوتا به رحمت خدا رفتند و فقط من ماندم.(با خنده می گوید همه رفتند و من تیمی ماندم) .
بچه چندم بودی؟
از سه اولاد والدینم فرزند سوم بودم و از آنجائیکه دو خواهرم به محض تولد از دنیا رفتند نذر حضرت ابوالفضل(ع) کردند و به محض تولد مرا به علم بستند و بین عزاداران حسینی در محرم گرداندند و این تا سالها ادامه داشت.
پدر و مادرها چگونه برای فرزندشان شناسنامه می گرفتند؟
قدیم مثل الان از ماشین خبری نبود و ماموران مجبور بودند خودشان را با هزار زحمت به روستاها برسانند که به طور معمول با مینی بوس و وانت به مناطق دور دست می رفتند و در خانه کدخدای ده می ماندند، سپس یکی از اهالی روستا به دستور کدخدا به پشت بام یکی از خانه ها می رفت و مردم را صدا می کرد تا از حضور ماموران ثبت احوال آگاه شوند و بتوانند سجل تهیه کنند. مسئول حوزه های ثبت احوال، مهر و سند سجلی در اختیار داشت و با خود به روستاها می برد و در همان جا شناسنامه صادر می کرد و به والدین تحویل می داد یا فوتی ها را ثبت می کرد.
بعضی وقتها هم ماهها یا سالها طول می کشید تا خانواده بفکر گرفتن شناسنامه بیفتند و حتی از سجلد فرزند مرده بجای طفل متولدشده استفاده می کردند برای من هم چند سال بعد از به دنیا آمدنم ارباب روستای شهنه کلا شناسنامه داد و چند سالی در همین محل زندگی کردیم و بعد به اتفاق خانواده به روستای رفیع آباد آمدیم.
اگر شناسنامه ای نیاز به تعویض داشت چه؟
آنهایی که شناسنامه های شان نیاز به تعویض داشت یا می خواستند عکس دار کنند به ماموران می دادند و آنها شناسنامه ها را به اداره می بردند و کارهای مربوطه را انجام می دادند و در نوبت بعدی مراجعه آن ها را به مردم تحویل می دادند.
شغل پدر چه بود؟
شالیزارها در مازندران برای در امان ماندن از حیوانات وحشی جنگلها مانند خوک، گراز و تَشی یا همان جوجه تیغی در تابستان و فصل کشت و کار، برای کشاورزان خسارتبار بوده و نصف شبها فعال شده و به مزرعه و شالیزارها وارد میشدند با نگهبانی “شوپهگر» و «میرِشکار» محفاظت میشد و از آنجائیکه گراز”خی” از غلت زدن در زمین های خیس و گلی لذت می برد کشاورزان می بایست پس از آبیاری مزارع نسبت به گماردن نگهبان برای پیشگیری از آسیب به مزارع اقدام می کردند و این شخص باید مورد اعتماد بود که پدرم این مسئولیت سنگین را قبول کرد و در روستاهای کنس مرز و … شب هنگام در بالای نفار با سر و صدای بسیار و های و هوی گاه و بیگاه خود شب را به صبح میرساند و با استفاده از چراغ و روشن کردن آتش، جانورانی را که از گوشه و کنار جنگل بیرون میآمدند از مزرعه دور میکرد.
وسایل مورد استفاده برای شوپهگری چه بود؟
پیتهای حلبی روغن نباتی بود که برای فراری دادن خوکها در هنگام غروب به پیتهای حلبی می کوبیدند و با آن صدایی طبل مانند در میآوردند، طوری که صدای کوبیدن افراد با هم فرق میکرد.
میرشکار در کجای مزرعه نگهبانی می داد؟
شوپهگر در درون یک خانه چوبی به نام «نِفار» نگهبانی میداد و این خانه چوبی در قسمت مناسبی از زمین کشاورزی که بر دیگر قسمتها اشراف و دید داشت ساخته میشد که بنای چوبی ساده بود و در آن لوازم خوردن غذا و نان و دیگر ابزارهای کشت و کار فراهم بود.
از خصوصیات اخلاقی مادر بگوئید؟
مادرم زنی فهمیده و مهربان و بسیار پرتلاش بود و بعد از مرگ پدر زحمت زیادی برای ما کشید و از خودش مایه گذاشت تا چیزی کم و کسر نداشته باشیم برای همین با پای پیاده از رفیع آباد به آمل می رفت و نان گرم، قند، چای، کبریت، فتیله و … می خرید و با کیسه ای بر سر و سبدی بر می گذاشت و به روستا می آورد و به محلی ها می فروخت و از این راه امرار معاش می کرد.
مدرسه رفتید؟
زمان ما مدرسه وجود نداشت و بعضی از بچه ها در مکتب خانه”ملاخانه” زیر نظر ملاباجی یا ملاعمو، عمه جز یا قران سواد یاد می گرفتند اما من بخاطر فقر و نداری نتوانستم به اکابر بروم و بی سواد ماندم و از ذهن و هوش بسیار و با نشستن در مراسم تعزیه و روضه خوانی تمام سر قصیده ائمه اطهار(ع) خصوصا امام حسین(ع) را بلدم.
کودکی خوبی داشتید؟
کودکی من نه تنها با بازی کردن نگذشت برعکس بخاطر فقر و تنگدستی زمانی که مادرم باردار بود یکی از بستگان نزدیک با خواندن صیغه محرمیت خواهر برادری مرا پیش خودشان برد و بعد از زایمان دوباره به خانه برگشتم و از برادرم نگهداری می کردم تا با انجام کارهای شست و شو و پخت و پز مادرم به سرکار برود.
در خانه بیشتر از پدر یا مادر کدام حساب می بردید؟
پدرم مرد با خدایی بود که نماز اول وقتش هیج وقت ترک نشد و آینده نگری خوبی داشت و همان موقع وقتی با هم می نشستیم می گفت؛ وقت ناهار فامیل خودت را در ساری تعارف به غذا می کنی که با تعجب می گفتم چطوری ممکن است که بعدا فهمیدیم منظورش گوشی بود یا اینکه شهر به شهر نزدیک می شود”به وسیله ماشین”
به والدینت احترام می گذاشتی؟
احترام به پدر و مادر از واجبات بود و همه از بزرگ و کوچک، دارا و ندار باید از آن پیروی می کردند تا آنجا که کسی حق نداشت حتی پای خودش را جلوی آنها دراز کند یا زن و شوهرهمدیگر را به اسم صدا کنند. من هم مثل بقیه علاوه بر کودکی در زمان پیری هم از آنها مراقبت کردم و هنگام بیماری بچه کوچکم را به دوش می بستم و از رودخانه”هراز” آب می آوردم و رخت و لباس شان را می شستم و برای شان غذا درست می کردم و خدا را شکر هیچ حسرتی از این بابت ندارم.
در طی این چند سال زندگی آیا جز خدا به چیز دیگری مشغول شدی؟
از زمانی که به دنیا آمدم و عقل رس شدم تا الان دائم ذکر خدا و پیغمبر صلوات الله علیه و ائمه اطهار(ع) بر لبم جاری است و دنیا با این همه تجملات و زرق و برقش اصلا به چشمم نمی آید.
در کودکی بازیگوش هم بودید؟
دختر ساکت و آرامی بودم که فکر و ذکرش بیشتر انجام کارهای خانه بود و خیلی کم شیطنت داشتم اما به اقتضای بچگی گاهی اوقات در کوچه با همسن و سالهای خودم وسط دری، هفت سنگ و چوچلیک کا هم می کردیم.
در نبود گاز چطوری غدا می پختید؟
برای پخت و پز از هیزم استفاده می کردیم اما نه اینکه چوب درختان را قطع کنیم بلکه همسرم حاج حسن خدابیامرز، صبح زود با چهار تا اسب به بیشه روستای رزکه می رفت و شاخه های افتاده زیر درختان و یا چوب های خشک”هیمه” را جمع و به خانه می آورد و در جائی روی هم “هَرِه” می کرد که باران آن را خیس نکند بعد زیر دِزنون قرار می دادیم و آتش روشن می کردیم و غذا را روی آن می پختیم که بسیار خوشمزه و عطر و بوی خوبی هم داشت و تا چند کوچه می رفت.
چه غذاهایی درست می کردید؟
آن زمان از سبزی های داخل مزرعه یا باغ مانند(آش کِنی) بِشتِباش یا قَلیِه درست می کردند و بیشتر غذاها کَیی پِلا(کدو تنبل) باکِلِه پِلا (باقلا) بود که با تخم مرغ و کره محلی نوش جان می کردند و دل آدم را هم نگاه می داشت از طرفی گالشی بود که تِلِم می زد و از دوغ محلی پر از چربی آن آش هم می پختند.
خودتان مال(گاو) داشتید؟
نه ما وضع مالی خوبی نداشتیم و از محل و در و همسایه ها شیر و ماست و دوغ می خریدیم.
پدرت را در چند سالگی از دست دادید؟
زیاد یادم نیست اما اینقدر می دانم که ازدواج کرده بودم و چند بچه قد و نیم قد هم داشتم.
چند سالگی ازدواج کردید؟
در چهارده سالگی و هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم که یکی از همسایه ها مرا برای پسرش خواستگاری کرد و چون عقل رس نبودم عقد نکردند.
شوهرت را می شناختی؟
بچه محل و همسایه ما بود و به غیر از خودش چهار پنج تا برادر و خواهر داشت که پدرشان فوت شده بود و مادر با خون دل آنها را بزرگ کرد و دختران را با سختی فراوان شوهر داد و عمرش کفاف دنیا را نداد تا برای حسن آقا استین بالا بزند و بعد از مرگ خدابیامرز خواهرش برادر را نزد خود برد و مرا برای او انتخاب کرد.
حاج حسن را قبول داشتی؟
با خنده می گوید “قبول داشتم که زنش شدم” اما از شوخی گذشته جوان پاک و سالمی بود که سرش در کار خودش بود و آزارش به کسی نمی رسید و از راه کشاورزی نان حلال سر سفره می آورد.
چه کسی شما را عقد کرد؟
بدون هیچ مراسمی و با حضور مادر و شوهر خواهرم، حاج آقا درکائی از روستای “زردو” ما را صیغه کرد و بعد از یکسال که به سن قانونی و عقد رس رسیدم خطبه عقد را خواند و قباله ازدواج را به ما داد و با جهیزیه ای معمولی در حد چند تا استکان و نلعبکی”زیر” و قاشق و چنگال و متکا زندگی خودمان را شروع کردیم.
بله برون نداشتید؟
نه چنین مراسمی بلکه شب خواستگاری خانواده داماد به عنوان شب نشین به خانه ما آمدند و موضوع را با پدر و مادرم در میان گذاشتند.
دوران نامزدی رفت و آمد می کردید؟
یک ماه بیشتر نامزد نبودیم و پدرم آنقدر حساس بود که اجازه نمی داد زیاد رفت و آمد کنیم.
بعد عروسی زندگی خودتان را کجا شروع کردید؟
به محض ازدواج از خانه خواهرش به خانه دیگری اسباب کشی کردیم و شوهرم با سختی و کار کردن در زمین کشاورزی خرج ما را در می آورد.
زمین اجاره ای بود؟
بر روی زمینهایی کشت و کار می کردیم که گفته می شد متعلق به «ارباب» منطقه است و با اینکه خودمان در چند قسمت از محل زمین داشتیم اما اختیار هیچکدام را نداشتیم و ارباب به محض برداشت محصول، کمی از تولید خودمان را به ما می دادند و زمین را می گرفتند و ما را به جای دیگری می فرستادند که درآمد کمی عائد ما می شد بدتر و دردناک تر زمانی بود که زمین خشک را با وِرزا”گاو نر و اِزال” شخم می زدیم و لقمه آماده را باید تقدیم آن از خدا بی خبرها می کردیم .
ارباب رعیتی چه نظامی بود؟
نظام ارباب رعیتی طوری بود که در آن رعایا زیر نظر و تحت امر ارباب و مباشرانش، به صورت اجاره نشین بر زمین هایی کشت کرده و به نسبتی از محصول به دست آمده سهم می بردند و بیشتر وقتها در شهر و به دور از املاک خود زندگی می کردند و به جز سرکشی، مباشران و خدمه او به امور املاکش رسیدگی کرده، اجاره و عوارض اربابی را از رعایا می گرفتند.
آیا ارباب ها نسبت به رعیت خود دلسوز هم بودند؟
تا جائی که من به چشم خودم دیدم ارباب نسبت به رعیت چنان سخت گیر و بی رحم بود که بدترین رفتارها را با او می کرد و انگار می دانست رعیت مثل دام باید از حداقل حقوق بهره مند باشد تا بیشتر و بهتر بتواند کار و خدمت کند و درآمد و منفعتش را زیاد کند.
آیا داشتن سواد تاثیری بر این موضوع داشت؟
ناآگاهی و بیسوادی رعیت زیاد بود و اربابان از این فرصت خوب به نفع خودشان استفاده می کردند.
تا کی وضع به همین صورت ادامه داشت؟
این وضع فقر و تنگدستی و ظلم و زور در دوران خفقان ارباب رعیتی تا آنجا بود که کشاورز به عنوان کارگر بی مزد و مواجیب در خدمت آنها بود و تمام محصولات خودشان را باید دو دستی در اختیار آنها می گذاشتند و هیچکس هم حق اعتراض نداشت در غیر اینصورت چون تمام قدرت در دست مالکان بود باید از فقر و تنگدستی با فلاکت می مردند و این وضع تا زمان اصلاحات اراضی ادامه داشت و آن زمان بود که رعیتی چون ما هم دارای زمین و باغ شدیم.
اصلاحات اراضی چه طرحی بود و کی اتفاق افتاد؟
این طرح دومین ماه سال ۱۳۴۰به دستور محمدرضا پهلوی و بوسیله دو تا از نخست وزیران “علی امینی و اسدالله علم ” انجام شد و بر اساس آن، مالکیت زمینهای کشاورزی از دست مالکان بزرگ خارج و به کشاورزان واگذار گردید.
در باغ محصول هم می کاشتید؟
چهار خویز(4 هزار متر) باغ داشتیم و از صبح زود کنار کارهای خانه و بچه داری صبح زود در مزرعه کنف، پنبه، سازه”جارو” لوبیا، می کاشتیم و علاوه برمصرف خودمان می فروختیم و در این بین آنقدر سرمان شلوغ بود که متوجه گذر زمان نمی شدیم.
زمان شما زنان آزاد بودند؟
نه حق هیچگونه حرف و اظهار نظری را نداشتیم و تا با زن همسایه حرف یا دعوا می شد آن شخص بی کم و کاست، موضوع را به گوش ارباب می رساند و ایشان هم بدون تحقیق و سوال و پرسش، سربلوک را پی شوهر بخت برگشته می فرستاد و برای تنبیه او را به طویله می انداخت.
قدیم خوب بود؟
از بس ظلم و زور بود قدیم بره و بر نگردد فقط کار و بیگاری بود و رنج و سختی و بخاطر فقر و نداشتی هر چه هم در می آوردیم کفاف زندگی ما را نمی داد و به قول گفتنی تیکه به تنگه نمی رسید.
به والدینت احترام می گذاشتید؟
علاقه فراوانی به پدر و مادرم داشتم و هیچگاه در زمان حیات شان با فریاد و صدای بلند سرشان داد نکشیدم تا جائی که حتی فرزندمان را به نام صدا نزدم و در هنگام بیماری از آنها نگهداری نمودم.
بزرگ روستای رفیع آباد در قدیم که بود؟
مرحوم مشت آقا برار، اکبر کاویانی و محمود پهلوانی بزرگان این محل بودند و حرف شان خریدار داشت و مردم احترام زیادی به آنها به عنوان معتمد می گذاشتند
رفقا و سر و همسرت را به یاد دارید؟
بیشترشان که از دنیا رفتند و الان هم مشت رقیه و مشت معصومه و مرحوم خواهرم رفقای من بودند و از طرفی زمان ما دخترها زیاد اهل بیرون و کوچه رفتن نبودند و بیشتر خانه داری می کردند.
مهمان حبیب خداست؟
مهمان حبیب خداست و همیشه روزی اش را با خودش می آورد و اینها حرف من نیست بلکه از سفارش های اسلام است و نباید فراموش کنیم خداوند مهمان نوازترین است به همین دلیل ما هم باید به شایستگی پذیرای مهمانان خانه های خودمان باشیم.
اگر مهمانی سرزده می آمد برای پذیرایی چه می کردید؟
قدیما تلفن نبود و ماشین هم خیلی کم وجود داشت و مهمانها هم بدون اطلاع قبلی یا بدون دعوت به صورت سرزده از مکانهای دور راه می افتادند و نزدیک ظهر به منزل دوست و آشنا می آمدند و در همان لحظه کدبانو با دیدن آنها به مرغدانی”کِرِس” می رفت و مرغ محلی را سر می برید و به صورت شکم پر درست می کرد و ماست محلی دلال زده، سبزی خوردن، کره گاوی هم سر سفره بود و مثل الان تجملات در کار نبود.
چند سالگی صاحب اولاد شدید؟
یکسال بعد از ازدواج باردار شدم و پسر به دنیا آوردم که عمرش به دنیا نبود و پس از ازدواج درخت روی او افتاد و مرد و الان دو پسر و یک دختر دارم.
دختر و پسر برای شما فرق می کرد؟
برای من و پدرشان دختر و پسر مهم نبود و همیشه از خدا می خواستیم اولادمان سالم باشد.
قابله داشتید؟
هنگام زایمان به دنبال زن قابله یا “گَت مار” محل به نام نیره که اهل رفیع آباد بود می رفتند و او هم با یک بقچه زیر بغل به خانه می آمد و با کوچکترین امکانات نوزاد را به دنیا می آورد.
عروس پسرانت را شما انتخاب کردید؟
خود پسرانم دختر مورد علاقه شان را انتخاب کردند و بعد از مشورت با ما و تحقیق از خانواده عروس به خواستگاری رفتیم.
در عروسی تجملات هم بود؟
آن زمانها تجملات نبود و بدون مراسم و هزینه های اضافی در عین سادگی در حیاط عروس و داماد و همسایها جشن عروسی گرفته می شد و حتی برای دعوت”خبر کردن” از مهمانان به صورت زبانی این کار انجام می شد و با این وجود کسی از همدیگر ناراحت نمی شد و لوطی ها با ساز و دهل شادی را دو برابر می کردند.
شوهرتان شما را به سفر هم برد؟
از عنایت خدا و به لطف حاجی خدا بیامرز دو مرتبه مکه، دو مرتبه سوریه، 40 مرتبه مشهد مقدس، چهل مرتبه قم و یک مرتبه هم کربلا رفتم و بیشتر سفرهای امام رضا با اتوبوس شرکت واحد بود و برای این کار از آمل با اسب به گاراژ شهر بابل می رفتیم.
برای سفر زیارتی چاووشی هم می خواندند؟
چاووش، کسی بوده که در زمان سفر زیارتی، در دهات و روستاها، سواره یا پیاده به راه میافتاد و روستاییان را به وسیله جارزدن و خواندن اشعار در مدح و منقبت امامان معصوم(ع) برای رفتن به زیارت تشویق میکرده است و در محل ما هم پیرمرد مداحی بود که قبل رفتن به سفر مشهد یا مکه و کربلا و سوریه از خانه تا محل استقبال چاووشی می خواند و پس از آن صاحبخانه به او پول انعام می داد.
متن چاووشی چه بود؟
زیارت کربلا
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا
تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا
که خدا گفته بر همه آیات به سر بریده صحرای کربلا حسین صلوات
با خودتان پول هم می بردید؟
زیاد نبود و مبلغ دویست تومان کمتر یا بیشتر با خودمان می بردیم و بخاطر برکت زیاد و ارزانی بار، مقدار زیادی سوغات برای خانه و بچه ها و بستگان نزدیک می خریدیم.
خودتان گاو هم داشتید؟
بله آن زمان بیشتر خانواده ها در خانه های خود اسب و گاو و گوسفند نگهداری می کردند و از شیر و ماست آن هم خودشان و هم همسایه ها و محلی ها استفاده می کردند.
از چه روغنی استفاده می کردید؟
قدیم برای پخت و پز و سرخ کردن، کره و دمبه گوسفندی می خوردیم اما وقتی شاه روغن نباتی را وارد بازار کرد خانواده ها به اندازه توان مالی خود از کره محلی یا نباتی استفاده می کردند. دمبه را هم به اندازه دو سه کیسه از قصابی می خریدیم و در دیگ های بزرگ داغ و از آن روغن می گرفتیم و در چند حلب هیجده کیلویی می ریختیم و برای مدت زیادی ذخیره می کردیم و حتی بعضی وقتها یک روغن داخل حلب تا شش سال هم خراب نمی شد.
از ماه رمضان های قدیم بگوئید؟
ماه رمضان از بهترین ماهها نزد همه ما بود و بی صبرانه منتظر آمدنش بودیم و با رویت هلال ماه شروع به روزه گرفتن می کردیم و افطار را با باقلا پخته”باکِله پَته و بِچاپِلا”باز می کردیم و دیگر سحر نمی خوردیم و فقط برای خواندن نماز بیدار می شدیم. شدت فقر آنقدر زیاد بود که یک شب بخاطر نداشتن برنج مرحوم همسرم با دهان روزه نزدیک به دو روز هیچ چیز نخورد و مادر خدابیامرزم تا متوجه موضوعع شد مقداری برنج برای ما آورد.
روزه داری سخت بود؟
در پاییز و زمستان بخاطر کوتاه بودن روز خیلی راحت بود و گذشت زمان احساس نمی شد اما فِردینِ ماه و نورزِماه با آن شدت گرما به سختی و با غیرت باید روزه را می گرفتیم.
رسم خاصی عید فطر داشتید؟
روز عید فطر صاحبخانه بخاطرشکرانه یک ماه روزه داری، خرما و نان را برای نیازمندان می فرستادن و از آن طرف چند نفر از فامیل درجه یک به خانه بزرگترها می رفتند و عید را به آنان تبریک می گفتند.
عید نوروز در سمت شما چگونه برگزار می شد؟
ما هم مثل دیگر ولایات مازندران رسم و رسوم های خودمان را داشتیم و یکی از آنها “گِلهِ گوُیی” خانه و پخت چند مدل شیرینی از جمله کماج بود و با همین یک نوع هم از میهمانان پذیرایی می کردیم.
اسم بچه هایت را چه کسی انتخاب می کرد؟
فرقی نداشت پدر یا مادر کمتر این کار را می کردند و معمولا رسم بر این بود جد پدری یا یک بزرگتر برای بچه اسم انتخاب می کرد.
چرا بعد زایمان مادر و بچه را تنها نمی گذاشتند؟
قدیما معتقد بودند اگر مادر یا نوزاد را تنها بگذارند “آل” یا جن به سراغشان می آید و دل آنها را می دزدد برای همین تا ده روز یک نفر حتی بچه کوچک باید در اتاق می ماند و به غیر از این یک جلد کلام الله مجید(قرآن) هم در آنجا بالاسر مادر و طفل می گذاشتند و به این مهم نیز معتقد بودند.
چه دعایی حق بچه هایت می کنید؟
دعا را خدا باید در حق بنده خودش بخواند اما به این اصل معتقدم و ایمان دارم که اگر دلی را به دست بیاورید و صداقت داشته باشید خدا نیز به شما نگاه ویژه ای می کند.
دندانهای شما مصنوعی است؟
بله درسته چهار تا از دندانهای من با روکش طلاست که بیشتر برای زیبایی می گذاشتند و در کل با 85 تومان تمام دندانهای من مصنوعی” عاریه” ساخته شد.
کدام خصوصیات اخلاقی خودتان را قبول دارید؟
دلسوزی و توجه به دیگران از نوجوانی در من وجود داشت و بعد از ازدواج بیشتر شد خصوصا نسبت به کارگرانی که برای کار دروی برنج “کَرزَنی” از گنبد و گرگان به محل ما می آمدند و دو ماه می ماندند صبحانه و نهار می دادم و از رخت و لباس نو خودم بر تن آنها می پوشاندم و همسرم هم مقداری برنج به آنها می داد.
جنس لباس تان چه بود؟
لباسها بیشتر جِمِه شلوار بود و کم کم پیراهن بلند رسم شد و جنس پارچه هم نخی، چلوار، متقال، چیت بود.
چه کسی لباس تان را می دوخت؟
حاجیه صغری اهل روستای اجوارکلا بود که در اینجا تمام لباسهای دخترانه و زنانه را می دوخت و بسیار هم در کارش استاد و ماهر بود.
رقیه بیگانه دختر مشتی علی و خیرالنسا هستم که در روستای فِرمِه به دنیا آمدم و بعدها به اتفاق خانواده به اسکنده، روستایی از توابع بخش سرخرود شهرستان محمودآباد آمدیم. والدینم هیچکدام سواد خواندن و نوشتن نداشتند و من هم بخاطر کار خانه و نگهداری از برادر و خواهرانم نتوانستم به مکتب خانه بروم و مثل خودشان بی سواد شدم.
خاطره ای از پدر دارید؟
پدرم صدای زیبایی داشت و مدح علی(ع) را می خواند. یادم هست پنج سال بیشتر نداشتم و در تکیه نشسته بودم که انگار کسی تکانم داده باشد. اول چیزی نفهمیدم اما از سر و صدای مردم متوجه شدم زلزله آمد و در همان لحظه به پدرم گفتند که “دای مشت علی” کاری بکن و به داد ما برس. پدرم هم سریع به خانه رفت وکشکول منقش به نوشته های قرآنی و تبرزین را برداشت و پیراهن سفید بلندش را به تن کرد و مدح علیاً علیاً یا علی را با صدای بلند سر داد که با این کار کوچک و بزرگ و پیر و جوان به گریه افتادند و به امر خدا و نام مبارک امیرالمومنین ده دقیقه نشد که زمین از حرکت ایستاد و همه صلوات فرستادند.
به چه کاری مشغول بود؟
پدرم در اسکنده، روستایی از توابع بخش سرخرود شهرستان محمودآباد حدود سه هکتار”گیری” زمین کشاورزی داشت و با کار روی آن و کشت برنج هزینه های زندگی ما را تامین می کرد.
خصوصیات اخلاقی پدر چگونه بود؟
مرد با سیاست و در عین حال رئوف و با خدا و بسیار مردم دار بود و یکساعت قبل از اذان صبح “یکساعت شوُ دَیِه” بیدار می شد و نمازش را می خواند و بعد نماز واجبش را ادا می کرد و در دروران عمر با برکتش، فکر و ذکرش کمک کردن به دیگران بود و همین موضوع باعث شد اعتبار فراوانی بین محلی ها و روستاهای اطراف داشته باشد و نه تنها در حیاتش که بعد از فوتش نیز همچنان مردم با شنیدن اسمش از او به خوبی یاد می کنند.
چند برادر و خواهر بودید؟
هفت برادر و خواهر بودیم که در یک خانه قدیمی با پدر و مادر زندگی می کردیم.
همبازی بچگی شما چه کسانی بودند؟
انسیه، صغری از دوستان صمیمی من بودند که هر دو به رحمت خدا رفتند.
چه کارهایی را در خانه انجام می دادید؟
زمان ما مادرها در قسمتی از کوچه خانه مان دور هم می نشستند و با خیال راحت حرف می زدند و این همان دورهمی امروز خانمهاست و نگران هیچ چیزی هم نبودند و از آنجائیکه دختر زرنگی بودم وقتی مادرم در خانه کارهایی مثل پختن برنج، پوست کندن باقلا، جارو زدن، شست شو را انجام می داد من هم از زیر دستش نگاه می کردم و با اینکه کم سن و سال بودم خیلی زود یاد گرفتم که همین بلای جانم شد و باید در نبود او وظیفه ام را به خوبی انجام می دادم.
زن قابله که بود و چه وظایفی داشت؟
زمان ما از دکتر و ماما خبری نبود و حتی مرکز بهداشت هم وجود نداشت برای همین قابله ها در روستاها کمک بزرگی برای زنان باردار محسوب می شدند. مورد اعتماد همه اهل محل یا آبادی خود بود و هر کس می خواست فرزندی به دنیا بیاورد، سریع سراغ یکی از آنها می رفت، فرقی نمی کرد هوا گرم یا سرد باشد و با اینکه حتی بعضی از آنها پیر بودند اما می رفتند تا نور امید را در خانه ای روشن کنند.
زمان تولد نوزاد چه کارهایی انجام می شد؟
هنگامی که نزدیک بود بچه به دنیا بیاید، یکی از اهالی خانه به دنبال قابله می رفت و در هر موقع از شبانه روز قابله می آمد، وقتی هم زن زائو به زمان وضع حمل اش نزدیک می شد از سوی نزدیکانش یک زن را که دم دست ترین بود صدا می زدند تا پیش قابله بیاید و کارهایی را که او می خواهد انجام دهد. قابله با معاینه بیمار و دیدن چهره اش می فهمید که زایمان به زودی انجام می شود یا نه، سپس کار خود را شروع می کرد و از همان بزنی که در کنار زائو بود می خواست کمکش کند.
چرا پس از تولد بچه به پشتش ضربه می زدند؟
پس از به دنیا آمدن بچه که همیشه او را از پا آویزان می کردند چند ضربه به پشتش می زدند تا صدای گریه نوزاد که نشانه سلامتی اش بود، بلند شود، بعد قابله ناف بچه را می برید، او را می شست و پیراهنی که خانواده می آوردند را تنش می کرد، دورش قنداق می پیچید و فارغ از این که نوزاد دختر باشد یا پسر، روسری به سرش می بست تا سر و گوش هایش سرما نخورد و به مادر هم کمک می کرد تا بلافاصله به نوزاد خود شیر دهد.
سواد هم داشتند؟
با اینکه بیشتر آنها بی سواد بودند و خواندن و نوشتن بلد نبودند اما به خوبی حال یک زائو را درک می کردند و با دیدن چهره او می دانستند که زایمان سختی در پیش دارد یا نه.
مادرم قابله خوبی بود و بیشتر نوزادان دوره خودش را بدون هیچ امکاناتی و فقط با قیچی و نخ به دنیا می آورد.
چه وسایلی را با خودتان برای تولد نوزاد می بردید؟
ابزار و تجهیزاتی که قابله ها استفاده می کردند بسیار متفاوت با تجهیزات امروزی بود و شامل قابلمه آب جوش، قرقره نخ سیاه و سفید و مجمع مسی که داخل ان خاکستر”کِلهِن” الک شده وجود داشت. از این خاکستر برای جلوگیری از نشت خونابه استفاده می کردند. مهم تر اینکه همه این وسایل را زن زائو را با دست خودش از قبل آماده و داخل بقچه قرار می داد ولباس بچه را هم ردیف و در گوشه ای می گذاشت.
بهداشت را هم رعایت می کردید؟
عمه خدابیامرزم قابله باتجربه ای بود و همیشه به من سفارش می کرد قبل از شروع کار وسایلت را خوب داغ و ضد عفونی کن تا خدای ناکرده میکروب را به بدن زن زائو منتقل نکنی بخاطر همین قیچی و سوزن را ضدعفونی و دستهای خودم را هم با آب گرم جوشیده می شستم و با یاری خدا و توسل به ائمه اطهار(ع) در عرض یکساعت بچه را به دنیا می آوردم و آنقدر در کارم مهارت داشتم که حتی یکی از بیمارستان های آمل خواستند تا در آنجا مشغول به کار شوم که با مخالفت خانواده دیگر ادامه ندادم.
آیا واقعا مادر را ال می برد؟
زایمان در قدیم بسیار سنتی و تجربی بود و رسم و رسوم آن در هر منطقه با هم فرق داشت و قابله ها فقط توانایی کنترل زایمانهایی را داشتند که هیچ گونه عوارضی زایمانی مثل عدم تناسب سرنوزاد و لگن مادر، باقی ماندن بقایای جفت، پارگی رحم، جمع نشدن رحم را نداشت و اگر مادری به همین دلایل از بین می رفت فکر می کردند که او را ال برد ولی در واقع مادر به خاطر خونریزی فراوان جان خود را ازدست می داد.
چه جور دختری بودی؟
خیلی حریف و نترس و مثل خود نداشتم و بچه های همسن و سالم از من حساب می بردند چنانچه وقتی یکی از همبازیهای پسرم چوب “چریک مارِکا” را پرت کرد با قدرت دستهایم گرفتم که باعث تعجب همه شد و به این صورت معروف شدم.
“اَتا تپه سَر” به چه جایی گفته می شد ؟
خانه های تو در تو که اتاقهای زیادی داشت و هر خانواری به تعداد فرزندان و جمعیت خود چند اتاق اختیار می کرد. جالب است که این خانه در یک حیاط بزرگ قرار داشت.
آیا حریم دختر و پسر از هم جدا بود؟
زمان ما اصلا به این مسائل کاری نداشتند و با اینکه در محل زندگی ما”تپه سر” تعداد پسر و دخترها مساوی بود اما کسی نگاه چپ به آن یکی نمی کرد و حریم مشخص بود و مهمتر اینکه پدر و مادرها هم روی این موضوع خیلی حساس بودند و مرحوم مادرم همیشه می گفت دخترداری یعنی قلعه داری و حفاظت و نگهداری از دختر را مثل حریم قلعه شاه می دانستند و به اصطلاح هیچکس نمی گفت گل باغ کجا!!! و در یک کلام همه به چشم خواهر برادری به همدیگر نگاه می کردیم.
چشمه آب هم داشتید؟
چشمه نه و بیشتر از آب رودخانه”کیلِه” استفاده می کردیم و یک رودخانه معروف به نام “مِلارود” هم داشتیم که آبش به قدری زلال بود که عکس آدم در آن می افتاد.
چندسالگی خواستگارها در خانه شما را زدند؟
به قول مرحوم پدرم ریشه درخت خشک نشده در سن سیزده سالگی برایم خواستگار آمد در حالی که روح من از این موضوع خبر نداشت و یکی از دوستان صمیمی آقا داماد از روستای وِلِم پا پیش گذاشت. داستان به این شرح بود که چند تا از آقایان سن بالا”گَت گَتِ مَردِم” دور هم جمع می شدند و گپ و صحبت می کردند.در یکی از آن مهمانی ها پدرم مرا به همراه برادرم به آن خانه فرستاد تا وسیله ای را بیاورم که آنجا اتفاقی وقتی خواستم بیرون بیایم با غریبه ای برخورد کردم و با ناراحتی به خانه آمدم و داستان را برای والدینم تعریف کردم، آنها با ملایمت و مهربانی آرامم کردند و بعدها زمزمه ها به گوشم رسید که آن شخص خواستگار توست.
خودت قبولش داشتی؟
نه به قول گفتنی گریه می کردم و به زمین و زمان ناسزا”دار رِه گاز کِردِمِه” می گفتم که من این آقا را نمی خواهم و همه اینها فقط در خلوت و تنهایی خودم بود و در بیداری از ترس پدرحق هیچ اظهار نظری نداشتم و تقدیر و سرنوشت بخت مرا چیز دیگری رقم زده بود.
به عنوان چشم روشنی چیزی هم برای شما آوردند؟
بعد از کلی رفت و آمد و یپغام پسغام بالاخره مرا راضی کردند و خانواده داماد، سه مِن کره محلی، سه مِن قند، پارچه و هیزم و گوشتی”کِشتِنین” را به عنوان تحفه و چشم روشنی برای مراسم عقد به خانه ما فرستادند.
خیاطی که لباسهای عقدت را دوخت که بود؟
اِستا مِناف و اِستا صَفِردو برادر خیاط از روستای فِرمِه بودند که به خانه ما آمدند و پارچه های تحفه را پس از اندازه گیری به صورت چند دست پیراهن بلند و دو تا چادر و شلوار برش و سپس دوختند و هر کدام از اهل خانه روی چرخ شیرینی گذاشتند.
نامزدی هم داشتید؟
به خاطر بد دل بودن پدرم که دوست نداشت داماد به خانه مان بیاید اول تا به آخر یکماه هم نامزد ننشستیم و در طول این مدت فقط یک بار همدیگر را دیدیم.
دلت برای نامزدت تنگ نمی شد؟
از یک طرف حجب و حیا و از طرفی ترس از پدر و مادر باعث می شد که چون زیاد همدیگر را نمی دیدیم دلتنگی هم وجود نداشت.
برای عقدکنان آیا آرایشگر هم داشتید؟
زلیخا زن یوسف بنا آرایشگر قابلی بود که با نخ قرقره و با چه سختی صورت پر از موی مرا بند کرد و با کمی سرخاب سفیداب ما را آرایش کرد و لباس من هم پارچه هایی بود که خیاط برایم دوخته بود.
بعدازظهر عروسی چه اتفاقی می افتاد؟
بعدازظهر عروسی داماد به همراه فامیل و دوستان برای آوردن عروس به طرف خانه عروس راه میافتاد و از قبل اسبی را تزیین می کرد تا عروس را روی آن بنشاند وقتی به خانه عروس می رسیدند خانواده اش با نقل و شیرینی و دود کردن اسپند به استقبال آنها می رفت.
چرا به کمر عروس شال سفید می بستند؟
پدر یا برادر عروس هم، نانی را به کمر عروس با شال سفید یا سبز می بست به این نیت که اولین فرزندشان پسر باشد و بچه دیگری آیینه به دست جلوی اسب عروس راه می افتاد. در بین راه دوستان داماد با پای کوبی، شادمانی را دوچندان و گاهی هم با گذاشتن مسابقه اسب دوانی آن را هیجانی می کردند. وقتی که به در خانه داماد می رسیدند داماد از اسب پیاده و انار یا سیبی را در دست و به سمت عروس پرت می کرد که عروس باید آن را می گرفت و سپس آن را با هم می خوردند که با هنرمندی آن را گرفتم و دوباره پرت کردم که پسرخاله ام آن را برداشت و با خودش برد.
زن مار سلام یا مادر زن سلام چه رسمی بود؟
سه روز بعد از عروسی، عروس و داماد به عنوان سلام به مادرزن، به خانه عروس میرفتند که به آن زن مار سلام می گفتند. مادر عروس هم اهل فامیل را دعوت میکرد و در آن شب تدارک شام میدید، عروس دستمالهای کوچکی را که با گلاب عطرآگین کرده به حاضرین هدیه میکرد و مهمانان نیز مبلغی پول به عنوان رو نما به عروس می دادند.
قدیم اطراف خانه دیواربود؟
در گذشته های دور پس از حصار اطراف زمین های کشاورزی و یا خانه ها، با سرِهم چیدن چوب و شاخه های درخت، قسمتی را برای ورود و خروج در نظر می گرفتند و در حال حاضر هم برای راه عبور و مرور حیوانات به باغ ها استفاده می شود. پس از آن اهالی اطراف زمین ها را با پرچین که یک سازه چوبی منظم و بادوام تر بود، حصار می کردند.
لوش چه بود؟
لوش دروازه چوبی بود که از تکه های چوب تراش داده شده با تبر که به صورت تخته در آمده و یا تخته های اره بری شده که به صورت مربعی روی هم قرار گرفته و میخ می شدند درست می شد و به صورت لولایی باز و بسته می شد و عبور و مرور را آسان می کرد.
از چند سالگی وارد رفیع آباد شدید؟
بعد از عروسی و در سن پانزده سالگی وارد روستای رفیع آباد شدم و در سن هفده ساگی فرزند اولم به دنیا آمد و خدا لیاقت مادری شش بچه را به من عطا کرد که همه را با زایمان طبیعی و در خانه به دنیا آوردم.
تا زمان تولد آیا از جنسیت بچه خبر داشتید؟
سونو گرافی و دم و دستگاههای الان نبود و خانواده ها اطلاعی از جنسیت بچه نداشتند و به محض تولد، اولین شخص مطلع خبر خوش را به پدر و یا دیگر افراد درجه یک فامیل می دادند و پول وتخم مرغ مژدگانی “مُشتُلوق” می گرفتند.
مسافرت هم می رفتید؟
بله مکه، کربلا، سوریه و هفده مرتبه به امام رضا رفتم و همه اینها به همراه حاج عباس بود و خیلی هم خوش گذشت.
برای تهیه آب بهداشتی چه می کردید؟
خانه ما وسط زمین کشاورزی قرار داشت و در آن برنج “بینج” می کاشتیم و برای شستن رخت و لباس اهل خانه آب را در حوضچه ای خاکی “کیلِه کاک” جمع و ذخیره می کردیم و روی آن را با حلب یا چیز دیگری می پوشاندیم تا آشغال در آن نرود و بعد از مدتی که صاف شد از آن استفاده می کردیم.
لَمپا چه کاربردی در تاریکی داشت؟
روزهایی بود که روستای ما هم مثل خیلی از روستاهای اطراف برق نداشت و برای روشنایی از چراغ دستی یا گردسوز یا لَمپا استفاده می کردند. این چراغها دارای یک مخزن بودند که داخل آنها نفت ریخته می شد و هر کدام فتیله مخصوص خودش را داشت که یک سر فتیله داخل نفت بود و نفت را از مخزن به بالا می رساند و سر دیگر آن که داخل محفظه شیشه ای بود و با کشیدن کبریت آن را روشن می کردند و به این وسیله اطاقهای کوچک و کاهگلی روشن می شد و از نور آن دانش آموزها برای درس خواندن و بزرگترها برای بافتنی و نخ ریسی و غیره استفاده می کردند.
تابستان و زمستان فرقی می کرد؟
البته آن زمانها شبها خصوصا تابستانها که شبها کوتاه بود مردم چون اغلب کشاورزی می کردند قبل از روشن شدن هوا تا غروب آفتاب شاید روزی ۱۳ الی ۱۴ ساعت کار می کردند آنقدر خسته بودند که همان سر شب شام می خوردند و می خوابیدند و نیاز زیادی به روشن کردن چراغ نداشتند.
چه کسی نفت را برای شما می آورد؟
قدیم و زمان ما محمدنفتی و سهراب نفتی نامی پیت های حلبی را دو طرف خورجین اسب می گذاشتند و در محل جار می زدند “نفتیه نفتی” ما هم شیشه و آفتابه را از آن پر می کردیم و در ازای آن مبلغی را به عنوان هزینه می دادیم.
نبود برق در قدیم آیا لطمه ای هم به شما می زد؟
وقتی که برق نبود یعنی یخچال هم نبود البته به ندرت یخچالهای نفتی پیدا می شد و مردم روستا چون اکثرا از مواد تولیدی خودشان می خوردند احتیاج چندانی به یخچال نداشتند. از آن طرف آب را در کوزه می ریختند و کوزه ها را روی سه پایه ها که اغلب جای چند کوزه داشت می گذاشتند و بیشتر وقتها سه پایه ها در راهرو یا جایی مسیر باد می گذاشتند که آب خنک شود.
برای نگهداری گوشت چگونه آن را قورمه می کردند؟
در زمانهای قدیم از روشهای مختلفی برای نگهداری گوشت استفاده میکردند که یکی از آنها قورمه گوشت گوسفندی بدون استخوان و با استخوان بود. در این روش گوشت گوسفندی یا گوساله را میپختند و درون شکمبه گوسفند که به چربی آغشته بود میریختند. بعد از اینکه گوشت خشک می شد، چربی اطراف آن مانع ورود هر گونه میکروب میشود. بعدها برای تهیه غذا از این قورمه گوشت استفاده میکردند.
مغازه ای هم در محل وجود داشت؟
بله یک مغازه کوچک و قدیمی داخل خانه بی بی خانم بود که از شهر مایحتاج ضروری مردم”شیشه فانوس”لَمپا” فتیله، قند وچای را می آورد و یادم می آید که برای اولین بار مرغ ماشینی را ایشان به روستا آوردند و چقدر که اهالی ذوق کردند.
رخت و لباس را با کدام مواد شوینده می شستید؟
لباسها را با صابون پهلوی و آب گرم”گرموُ” و خاکستر آتش”کِلهِن” می شستیم به این صورت که خاکستر را درون آب در حال جوش می ریختیم و بعد رختها را که از چند روز قبل و شاید یک هفته جمع می شد می شستیم و مثل الان ماشین لباسشویی و خشک کن نبود و بعد شستشو روی طناب و زیر نور مستقیم خورشید پهن می کردیم تا میکروبش بمیرد.
از مغازه چه کسی بیشترین خرید را انجام می دادید؟
من و شوهرم به اتفاق هم بیشتر از مغازه آقای ابوالحسن عبداللهی در پایین بازارخرید می کردیم که بسیار منصف هم بود و بعدها که با هم آشنا شدیم من خریدها را انجام می دادم.
شالی ها را کجا خشک می کردید؟
کارخانه کمتر وجود داشت برای همین خوشه های برنج را بعد از برداشت پشت بام خانه پخش می کردند و زیر آن را آتش می کردند تا بینج خشک شود.
قدیم بهتر بود یا الان ؟
الان فقط امکانات بیشتر شده و عمر آدمها کمتر اما قدیم همه چیز خصوصا دلخوشی و مهر و محبت بود و افراد فامیل به هم سر می زدند. حمام نداشتیم و برای استحمام باید به روستاهای سنگ بس، میرده، کَلوسا می رفتیم اما الان هر خانه ای یک سرویس کامل حمام و دستشویی دارند.
آخرین آرزویت چه هست؟
از لطف خدا همه جا رفتم و تنها آرزویم زیارت دوباره خانه خداست که امیدوارم هرچه زودتر این هم برآورده شود.
از مرگ نمی ترسی؟
بله با آغوش باز قبول می کنم و هیچ ترسی از آن ندارم و معتقدم مرگ سفری بی بازگشت به دنیایی است که دردهایم درمان و خودم آرام می شوم.
دعای شما برای جوانان؟
الهی بحق آقاابوالفضل به همه ملت و هموطنانم سلامتی بدهد و خوشی داشته باشند واز بلایا به دور باشند و روز بد را نبینند؛ بحق قبله حاجات، بحق محمد صلوات الله و هفتاد و دو تن شهید کربلا الهی هر گوشه و کنار این جهان هستی هستید صحیح و سالم باشید.
مصاحبه چطور بود؟
خیلی خوب بود و با این سوالاتی که پرسیدی انگار مرا به دوران بچگی، نوجوانی و جوانی و پیری بردی و همه خاطرات زنده شد.
1403/2/27





